می خواهم چند دقیقه ای و چند سطری صحبت کنم و بنویسم ، با خودم و برای خودم با دوستانم و برای دوستانم. لکن دوستانی که دیروز به سان من می اندیشیدند و امروز نیز اندکی مثل من فکر می کنند . از دیروز تا به امروز سالهای زیادی نیست، شاید هم خیلی زیاد باشد ، آن روزها جوانانی 19 الی 20 ساله بودیم و امروز نیز هنوز جوانیم اما جوانانی که روز شمار عمر می گوید از مرز 30 گذشته و وارد دهه چهارم عمر شده اید. وقتی من و امثال من تازه وارد روزهای دیروز تاریخ این سرزمین شدیم مردی وارد عرصه سیاسی ایران شد که خوش تیپ بود، تا آنجا که ما می دیدیم همیشه می خندید و حرفهای قشنگ هم می زد. حرفهایی که می توانست جوانان پرشوری چون ما را بی پرسش به سمت خود متمایل کند. آزادی بیان، زنده باد دشمن من، جامعه مدنی، تساهل و تسامح و ... اینها واژه هايی سنگین و ثقیل هستند که هر کس به گونه ای متفاوت آنها را تعبیر و تفسیر می کند. اما آن روزها صحبت از تعبیر و تفسیر نبود بلکه آقای خاتمی که با نگاهی جدید به دین وارد میدان سیاست شده بود، خواسته یا ناخواسته برای جلب توجه و کسب آرای جوانان  بیشمار این سرزمین، آنان را وارد این بازی کرد. البته ما  باید وارد این بازی می شدیم، باید بازیگری می کردیم، باید تمرین می کردیم تا در آینده ای که امروز است بتوانیم بازیگرانی ماهر باشیم. روی صحبت من با این قضیه است که آیا برای بازیگر شدن به منظور حفظ ارزشهای ایرانی- اسلامی، ما را وارد عرصه سیاست کردند یا نه، برای رسیدن به مطامع و منافع سیاسی خود ما را به بازی گرفتند؟ آیا می خواستند ما دیندارانی سیاستمدار شویم یا سیاسیونی بی دین؟ هدف چه بود؟    می خواستند دین را به روز کنند یا دینداری را ؟ می خواستند دین را اصلاح نمایند یا دینداری را ؟ فرضیات این حرکت چه بود؟ سوالات بنیادینی که باید پاسخی برای آنها پیدا می شد کدام ها بودند؟ و اصلاً در این حرکت جدید هدف آرمانی و نقطه پایانی که باید به آن می رسسیدیم چه بود و کجا بود؟ و يك سوال مهم و اساسي ديگر اينكه آقاي خاتمي از پشت چه عينكي دين را به نظاره نشسته بود كه مي خواست تعبير جديدي از دين ارائه دهد ؟ راستي مگر جناب خاتمي فكر مي كرد دين ما مشكل دارد يا نه تصور داشت مشكل جامعه ما دين است ؟  به هر حال این موج فراگیر که ظاهری جذاب و فریبنده داشت ، برای به اوج رسیدن می توانست خیلی ها را مجذوب خود کرده و بر افکارشان حکمرانی نماید. بخصوص که این جریان درست زمانی ظهور کرد که مردم دل خوشی از شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دوران سازندگی آقای هاشمی نداشتند. هر گروهی به فراخور حال خود، انتقاداتی به وضعیت موجود داشت و به دنبال تغییرات بود و اکثریت توده مردم نیز به دلایل مختلف و متعدد ناراضی به نظر رسیده و برای بهبود اوضاع زندگی خود در جستجوی راهی نو بودند . در این شرایط عرصه سیاسی ایران شاهد ظهور چهره ای جدید و کمتر نا آشنا بود. چهره ای که در سالهای نه چندان دورتر حدود دو سال سکان دار کشتی وزارت فرهنگ و ارشاد ایران زمین اسلامی بود . اما چرا دو سال؟ این چرا از آن دسته سوالاتی است که در صورت دوری از تعصب و واقع بین بودن جواببش را باید در احوالات این روزهای جامعه ایران و حالات و بیانات افرادي جستجوكرد كه در طول سالهای ریاست جمهوری آقای خاتمی چهره هايی محبوب بودند و امروز افرادی منفور. یقیناً گروهی از دوستان با این نظر بنده موافق نیستند. هم در چرایی آن سوال و هم در اینکه شهرت یافتگان جامعه دیروز اینک مورد نفرت و خشم واقع گردیده اند. ایرادی بر این امر واقع نیست زیرا اولاً روی سخن من با دوستان و فرادی است که خارج از میدان تعصب، عینک واقع بینی بر چشم دارند و واقعیات را می بینند و قضاوت می کنند، آن دوستانی که به ایران عشق می ورزند و به داشتن نامهایی چون اهورامزدا، کوروش کبیر و داریوش در پیشینه دینی و تمدن ایران به خود می بالند. و برای ساختن ایرانی آباد و سرافراز تا پای جان، اگر لازم باشد جان فشانی می کنند و در عرصه علم و عمل نیز لحظه ای دست از کار و تلاش بر نمی دارند. آری دوستانی که غرور ایرانی بودن دارند اما قبول دارند که ایران، یک ايران اسلامی است. ایران را از اسلام جدا    نمی دانند و نمی خواهند. اما حساب اسلام را از بسیاری از اعراب جدا می سازند. دوستانی که شیفته مدلها و تئوریهای لیبرالی و مادی نیستند، دوستانی که وجدانی بیدار دارند و به جای دل بستن به صدای زنگ ها، جذابیت رنگ ها و فریبندگی حرفها ابتدا بر روی افکار و نیّات افراد و گروهها تمرکز می کنند. سپس بر مبنای معیارها و شاخصهایی مناسب و متناسب به تحلیل آنها  می پردازند. آنگاه با مقایسه گذشته و حال افراد با عقلانیت تصمیم گیری می نمایند. نه دوستانی که شعار می دهند «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» و نه دوستانی که فریاد می زنند «هم غزه هم لبنان جانم فدای قرآن»، بلکه آنانی که بانگ بر می آورند «هم غزه هم لبنان جانم فدای اسلام و قرآن و ایران». نه آنانی که شعار می دهند جمهوری ایرانی و نه آنانی که اکتفا می کنند به جمهوری اسلامی. بلکه آنانی که به معنای واقعی تابع معمار کبیر انقلاب اند و عقیده دارند بر «جمهوری اسلامی ایران، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد». نه دوستانی که ولی فقیه را معصوم می نامند و نه کسانی که ولی فقیه را معدوم می خواهند بلکه آنانی که قلباً و نه لساناً تابع گفته های حضرت امام خمینی رحمت الله علیه هستند و باور دارند که باید پشتیان ولایت فقیه بود تا به مملکت آسیبی نرسد.   

 

                       توجه : این مقاله در پست های آینده نیز ادامه دارد