به سوي توِ آيم

دست در دست پيچك ها مي نهم و تا انتهاي تمنا به سويت مي آيم ، مي آيم تا به تو نزديك شوم . نزديك نزديك ، آنقدر نزديك كه دست هاي پر از خواهشم را ببيني و ببيني كه آنجا آنقدر خالي از تو و با تو بودن است كه حتي تو هم انتظار مرا نداشتي و مرا نديدي پس بايد مي آمدم تا هم  بداني كه تنها نيستي و هم مونس تنهايي من شوي  .