گاهی آدم می ماند دم خروس را باور کند یا قسم حضرت عباس را !!

در حكايات قديمي آمده مردي از خانه اي خروسي دزديد در كيسه اي انداخت و پا به فرار گذاشت همسايه ها كه اين صحنه را بديدند ، در پي او دويدند و بناي دزد دزد گذاشتند در نيمه راه دزد بخت برگشته كه راه فرار را از دست داد و در بن بست گرفتار آمد با صداي بلند فرياد مي زد به حضرت عباس من خروسي ندزديده ام اما در همان موقع مردم دم خروس را كه از كيسه بيرون آمده بود به وضوح مي ديدند و در اين بين مانده بودند حرمت قسم حضرت عباس را باور كنند يا دم خروس را كه از كيسه بيرون زده است  است . این یک حکایت شیرین فارسی است که از دل آن ، ضرب المثل شیرین تر " دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را " بیرون آمده است .و   می دانیم که هر  ضرب المثل ، بیانگر دردی است از دردهای اجتماعی که در زمانی و مکانی خاص حادث شده، هر ضرب المثل واقعیت تلخ یا شیرینی است که اتفاق افتاده و افراد جامعه را درگیر خود کرده است .

ادامه نوشته

مولايم تو كه حال مرا و احوال مرا    مي داني و باز ميداني كه رفتنم اجباري است و براي ماندن اختياري ني

باز بوي گل نرگس باز بوي گل ياس. يا مهدي جان !  اي كعبه مقصود و اي قبله موعود . اي خورشيد جان ها و اي اميد انسان ها ! زماني به درازاي تاريخ است كه اين دل خسته ي  پريشان حال به اميد ظهور و حضورت و در آرزوي وصال و رويت انوار بي مثالت ، تو را بهانه كرده   و براي ديدن و ديدار تو بي تابي مي كند . اما مولايم ! اسب زمان ، بي توجه به خواسته هاي اين دل شيدا و بدون اينكه از تو خبري آورد ، گريزپاي و افسار گسيخته مي تازد و مرا درحالي كه هنوز اميد به ديدار تو دارم كشان كشان از پي خود مي كشد و با خود مي برد ، مولايم تو كه حال مرا و احوال مرا  مي داني و باز ميداني كه رفتنم اجباري است و براي ماندن اختياري نيست و خوب مي داني كه همه جمعه ها را شمارش كرده ام و بسيار غدير و فطر و قربان به اميد آمدنت ندبه خواندم و گريه و زاري كردم و باز خوبتر مي داني كه آمدنم هم اختياري نبود آمدم و ساكن اين سراي سيّال نا عهد ناپايدار غدّار شدم به هرچه دل بستم رفت از دستم و در اين دلبستگي ها جز ناپايداري نديدم .

ادامه نوشته