مي خواستم اين مطلب و پانزدهم فروردين پست كنم ولي مشكلي پيش آمد و نتونستم پس بدون تغيير متن ،به همان صورت اوليه پستش مي كنم . امروز پانزدهم فروردين روز تولد خودمه ضمن اينكه چند روزی هم بيشتر نيست كه از تولد قطره مي گذرد ؛ بنابراين تصميم گرفتم اول به خودم سپس به همه كساني كه به آنها عشق مي ورزم و همه كساني كه دوستشان دارم البته من همه انسان ها را به حكم انسان بودنشان دوست مي دارم و به آناني كه فارغ از تعلقات و تملقات و رنگ ها و زنگ ها هميشه عينك انسان دوستي واقعي ، بر چشم دارند عشق مي ورزم يادآور شوم كه اگر قرار باشد در يك سال 365 روزه فقط يك روز ، روز تولد ما باشد به زودي آن روز نيز فراموش خواهد شد و جز در شناسنامه ما هيج جا اثري از آن باقي نمي ماند و اين است دليل آنكه گاهي اوقات با كسر كردن ديروز ( روز تولد شناسنامه اي ) از امروز و نگاهي بر سپيدي موهاي بناگوش ، بر روزهاي رفته غصه و غبطه مي خوريم و از فردايي كه مي آيد و ديگر نيستيم تا اين حساب و كتاب ها را بكنيم مي ترسيم و از ته دل آهي مي كشيم و افسوس      مي خوريم ؛ بنابراين من اينگونه پيشنهاد مي كنم كه به جاي روز تولد كاش بياييم و روز تحول خودمان را جشن بگيريم ؛ روز تحول روز تازه شدن و نو شدن است ، روزي است كه تمام شائبه هاي ذهني ، رسوبات زائد فكري توهمات ، كينه ها ، حسادت ها ،ناكامي ها ، ناكامروايي ها ، بدي ها ، بد انديشي ها و كج انديشي ها را يكسره دور بريزيم و به جاي تولد ، « تولدي دوباره » بيابيم و به عبارتي ديگر متحول شويم در همه ابعاد ، پس نترسيم از اينكه زندگي پايان پذيرد بلكه بترسيم از آنكه بياييم و برويم و زندگي هرگز آغاز نشود . اكنون از شما تقاضا مي كنم با خواندن متن زير به نغمه ي تولد دوباره طبيعت گوش  فرا دهيد تا ببينيد كه تفاوت گروهي از ما انسان ها و طبيعت از كجا تا به كجاست و بدانید که  « تولد دوباره» مستلزم باور كردن خود و داشتن اراده و پشتكار است .

خورشید بی دریغ گرمایش را نثار ساکنین خواب آلوده زمین می کرد، به امید بیدار شدن انسان ها از خواب سنگنین زمینی شان ! آسمان آبی انوار قرمز و نارنجی خورشید را شادمانه در خود نگاه می داشت . لکه ابری در آغوش آسمان، غوطه ور ، خود را به دور دست ها می رساند . گوشه ای از آسمان رنگ آبیش را می باخت و رنگ پاکی به خود می گرفت ! درخت کاج سر به آسمان بلند کرد . حرکت باد ملایم سرش را خم می کرد ؛ گویا آفریننده  خورشید را نیایش می کند و اما انسان ها ! همچنان خواب بودند و نمی دیدند . نسیم ، پاورچین پاورچین از شاخه ای به شاخه ی دیگر سر می زد ؛ روی گل ها دست می کشید و بویشان را می بلعید و سرمست از طراوت جوانه ها خاک های نرم را بهم می زد و از آنجا خود را به زیر پای درختان می کشید و می رفت.گل های بنفشه و پامچال گلبرگ هایشان را در باد تکان می دادند و خوشحال از رسیدن بهار ، از سختی های زمستان در گوش هم می گفتند و از تولد دوباره شادمان بودند . اما انسان ها همچنان خواب آلوده روی بر می گرداندند و می گفتند :" چه کسی دیده پس از مرگ حیاتی هست ؟"!